به پسرم درس بدهید ٬ او باید بداند :
که همه مردم عادل و همه صادق نیستند ٬ اما به پسرم بیاموزید که :
در ازای هر شیادی ٬ انسان صدیقی هم وجود دارد .
به او بگوی ٬ به ازای هر سیاستمدار خودخواه ٬ رهبر جوانمردی هم یافت میشود .
به او بیاموزید که در ازای هر دشمن ٬ دوستی هم هست . میدانم که وقت می گیرد اما بداند اگر با کار و زحمت خویش یک دلار کار کند بهتر از آنست که جائی روی زمین پنج دلار بیابد .
به او بیاموزید که از باختن پند بگیرد و از پیروز شدن لذت ببرد . او را از
غبطه خوردن بر حذر دارید .
به او نقش و تاثیر خندیدن و شاد بودن را یادآور شوید .
اگر میتوانید به او نقش موثر کتاب در زندگی را آموزش دهید ٬ به او
بگوئید تعمق کند ٬ به پرندگان در حال پرواز در آسمان دقیق شود .
به گل های درون باغچه و به زنبورها که در هوا پروازمی کننددقیق شود .
به پسرم بیاموزید که : در مدرسه بهتر اینست که مردود شود اما با --
تقلب به قبولی نرسد .
به پسرم یاد بدهید که : با ملایم ها ٬ ملایم و با گردنکشان ٬ گردن کش
باشد . به بگوئید به عقایدش ایمان داشته باشد حتی اگر همه بر خلاف
نظر او حرف بزنند .
به او یاد بدهید که : همه حرف ها را بشنود و سخنی را که به نظرش
درست می رسد انتخاب کند .
ارزش های زندگی را به پسرم آموزش دهید ٬ اگر می توانید به فرزندم
یاد بدهید که در اوج اندوه تبسم کند .
به او بیاموزید که: می تواند برای فکر و شعورش مبلغی تعین کند ٬ اما
قیمت کذاری برای دل بی معناست .
به او بگوئید : تسلیم هیاهو نشود و اگر خود را بر حق میداند پای سخن خود بایستد و با تمام قوا بجنگد .
در کار تدریس به فرزندم ملایمت به خرج دهید ٬ اما از او یک ناز پرورده
نسازید ٬ بگذارید که او شجاع باشد ٬
و بالاخره به او بیاموزید که به مردم اعتقاد داشته و به آنها احترام بگذارد .
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1389ساعت 13:14  توسط مهدی
|
ابو وائل گفت در خدمت اباذر به خانه سلمان رفتيم . هنگام غذا سلمان گفت اگر رسول
خدا صلى الله عليه و آله از تكلف رنج و زحمت انداختن خود) نهى نكرده بود براى شما
چيزى تهيه مى كردم ، پس از آن مقدارى نان و نمك آورد. ابوذر گفت : اگر با اين نمك
نعنا همراه مى شد خيلى بهتر بود. سلمان آفتابه ى خود را به گرو گذاشت و مقدارى نعنا
تهيه نمود، پس از آنكه خورديم ابوذر گفت : (الحمدلله الذى قنعنا) سپاس مر خدائى را
است كه ما را قانع ساخت . سلمان گفت : اگر قانع بوديد آفتابه من بگرو نمى رفت
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 12:43  توسط مهدی
|
بهلول آنچه پول از مخارجش زياد مى آمد در گوشه ى خرابه اى زير خاك پنهان مى كرد
زمانى مقدار پولهايش به سيصد درهم رسيد، يك روز ده درهم زياد داشت به طرف همان
خرابه رفت تا آن پول را نيز ضميمه سيصد درهم كند. مرد كاسبى در همسايگى آن خرابه
از جريان آگاه شد، همينكه بهلول كار خود را كرد و از خرابه دور شد آن مرد وارد شده
پولهاى او را از زير خاك بيرون آورد. مرتبه ديگر كه بهلول مى خواست سركشى از پولهاى
خود بكند وقتيكه خاك را كنار كرد اثرى از آن نديد. فهميد كار همان كاسب همسايه است
زيرا داخل شدن او را به جز آن مرد كسى نديده . بهلول پيش او آمده اظهار داشت
برادر من ! خواهش و زحمتى به شما دارم ، مى خواهم پولهائى كه در مكانهاى مختلف
پنهان كرده ام جمع زده و نتيجه را برايم بگوئيد. نظرم اينستكه تمام آنها را از مكان
هاى متفرق بردارم و در جائيكه سيصد و ده درهم پنهان نموده ام جمع نمايم ، زيرا آن
محل محفوظتر از جاهاى ديگر است كاسب بسيار خوشحال شده اظهار موافقت كرد. بهلول شروع
به شمردن نمود يك يك از پولها را با نام محل و مقدار مى گفت : تا مجموع درهمها به
سه هزار رسيد در اين موقع از جا برخاسته از او خداحافظى كرد و دور شد مرد كاسب پيش
خود چنان فكر نمود كه اگر سيصد و ده درهم را به محل خود برگرداند ممكن است بتواند
سه هزار درهم را كه در آنجا جمع خواهد شد بدست آورد. بهلول پس از چند روز ديگر
به سوى خرابه آمد سيصد و ده درهم را همانجا يافت . پولها را برداشت و در محل آن
تغوط(35) كرد، با خاك رويش را پوشانيده و از خرابه بيرون
شد. مرد كاسب در كمين بهلول بود همينكه او را از خرابه دور ديد، نزديك آمده خواست
خاك را كنار كند ناگاه دستش آلوده به نجاست گرديد، از زيركى و حيله بهلول آگاهى
يافت . بهلول پس از چند روز ديگر پيش او آمده گفت : خواهش مى كنم اين چند رقم را
براى من حساب كنى و شروع بگفتن كرد، هشتاد درهم به اضافه پنجاه درهم به علاوه صد
درهم پس از ذكر اين چند رقم گفت : مجموع اين مبلغ را اضافه كن به بوى گنديكه از
دستهايت استشمام مى كنى آنوقت چقدر مى شود؟ اين را گفت : و پا به فرار گذاشت كاسب
از جاى برخاسته تا او را تعقيب كند ولى به بهلول نرسيد
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 12:39  توسط مهدی
|
امام علی (ع) :کسی که در انفاق نمودن و احسان به مردم یقین به جبران و عوض
پروردگار دارد احساس و بخشش اش در راه خدا بیشتر خواهد شد چنانچه خدای متعال در
سوره سباء آیه 38 فرمود :
و خدا در وعده خود برای جبران احسان شما تخلف نمی
ورزد. طرائف الحکم جلد1 صفحه 356
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 11:3  توسط مهدی
|
پسر بچهای
وارد یک بستنیفروشی شد و پشت میزی نشست. پیشخدمت یک لیوان آب برایش آورد. پسر بچه
پرسید: یک بستنی میوهای چند است؟" پیشخدمت پاسخ داد : " ۵۰ سنت". پسربچه دستش
را در جیبش فرو برد و شروع به شمردن کرد. بعد پرسید:" یک بستنی ساده چند
است؟" در همین حال تعدادی از مشتریان در انتظار میز خالی بودند. پیشخدمت با
عصبانیت پاسخ داد: "۳۵ سنت". پسر دوباره سکههایش را
شمرد و گفت: "لطفا یک بستنی ساده". پیشخدمت بستنی را آورد و به دنبال
کار خود رفت. پسرک نیز پس از خوردن بستنی، پول را به صندوق پرداخت و رفت. وقتی
پیشخدمت بازگشت، از آنچه دید حیرت کرد. آنجا در کنار ظرف خالی بستنی، دو سکه پنج
سنتی و پنچ سکه یک سنتی گذاشته شده بود برای انعام پیشخدمت.
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 11:1  توسط مهدی
|
فرا رسیدن ایامسوگواری اباعبدالله الحسین (ع) و شهادت امام حسین(ع) و یاران با وفایش را به محضر مقدس امام عصر(عج) و تمامی شعیان جهان تسلیت عرض مینمایم.
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 5:59  توسط مهدی
|
امام جواد علیه السلام:
هر چشمی روز قیامت گریان است ، جز سه چشم :
چشمی که در راه خدا شب را بیدار باشد
چشمی که از ترس خدا گریان شود
و چشمی که از محرمات الهی و گناهان بسته شود.
کافی ، ج 2 ، ص 80
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 12:28  توسط مهدی
|
در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد ایستگاه متروی واشینگتن دی سی شد و شروع به نواختن ویلون کرد.
این مرد در عرض ۴۵ دقیقه، شش قطعه ازبهترین قطعات باخ را نواخت. از آنجا که شلوغ ترین ساعات صبح بود، هزاران نفر برای رفتن به سر کارهایشان به سمت مترو هجوم آورده بودند.
سه دقیقه گذشته بود که مرد میانسالی متوجه نوازنده شد. از سرعت قدمهایش کاست و چند ثانیهای توقف کرد، بعد با عجله به سمت مقصد خود براه افتاد.
یک دقیقه بعد، ویلونزن اولین انعام خود را دریافت کرد. خانمی بیآنکه توقف کند یک اسکناس یک دلاری به درون کاسهاش انداخت و با عجله براه خود ادامه داد.
چند دقیقه بعد، مردی در حالیکه گوش به موسیقی سپرده بود، به دیوار پشت سر تکیه داد، ولی ناگاهان نگاهی به ساعت خود انداخت وبا عجله از صحنه دور شد،
کسی که بیش از همه به ویلون زن توجه نشان داد، کودک سه سالهای بود که مادرش با عجله و کشان کشان بهمراه می برد. کودک یک لحظه ایستاد و به تماشای ویلونزن پرداخت، مادر محکم تر کشید وکودک در حالیکه همچنان نگاهش به ویلونزن بود، بهمراه مادر براه افتاد، این صحنه، توسط چندین کودک دیگرنیز به همان ترتیب تکرار شد، و والدینشان بلا استثنا برای بردنشان به زور متوسل شدند.
در طول مدت ۴۵ دقیقهای که ویلونزن می نواخت، تنها شش نفر، اندکی توقف کردند. بیست نفر انعام دادند، بیآنکه مکثی کرده باشند، و سی و دو دلار عاید ویلونزن شد. وقتیکه ویلونزن از نواختن دست کشید و سکوت بر همه جا حاکم شد، نه کسی متوجه شد. نه کسی تشویق کرد، ونه کسی او را شناخت.
هیچکس نمیدانست که این ویلونزن همان (جاشوا بل ) یکی از بهترین موسیقیدانان جهان است، و نوازندهی یکی از پیچیدهترین فطعات نوشته شده برای ویلون به ارزش سه ونیم میلیون دلار، میباشد.
جاشوا بل، دو روز قبل از نواختن در سالن مترو، در یکی از تاتر های شهر بوستون، برنامهای اجرا کرده بود که تمام بلیط هایش پیشفروش شده بود، وقیمت متوسط هر بلیط یکصد دلار بود.
این یک داستان حقیقی است،نواختن جاشوا بل در ایستگاه مترو توسط واشینگتنپست ترتیب داده شده بود، وبخشی از تحقیقات اجتماعی برای سنجش توان شناسایی، سلیقه و الوویت های مردم بود.
نتیجه: آیا ما در شزایط معمولی وساعات نامناسب، قادر به مشاهده ودرک زیبایی هستیم؟ لحظهای برای قدردانی از آن توقف میکنیم؟ آیا نبوغ وشگرد ها را در یک شرایط غیر منتظره میتوانیم شناسایی کنیم؟
یکی از نتایج ممکن این آزمایش میتواند این باشد، اگر ما لحظهای فارغ نیستیم که توقف کنیم و به یکی از بهترین موسیقیدانان جهان که در حال نواختن یکی از بهترین قطعات نوشته شده برای ویلون، است، گوش فرا دهیم ،چه چیز های دیگری را داریم از دست میدهیم؟
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 13:4  توسط مهدی
|